تبليغاتX
نقشی بر باد
درد دل های من عاشق

وبلاگ  من این آدرس منتقل گردید

http://divar-seda.blogfa.com/

لطفاْ مراجعه و نظر خود را ایراد فرمائید

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت   توسط سکوت  | 

وقتي گفتم :
دوستت دارم
مي دانستم انقلابي ست عليه قبيله
ناقوس رسوايي
براندازي سلطه
روييدن جنگل انبوه
افزايش آبي دريا
آزادي كودكان جهان
پايان عصر بربريت را مي خواستم مرگ آخرين پادشاه را
وقتي كه دوستت داشتم مي خواستم درهاي حرمسراها را بشكنم
سينهء زنان را از دندان مردان رها كنم
وقتي گفتم « دوستت دارم »
ميدانستم الفباي تازه اي براي شهر بيسواد اختراع مي كنم
و به مردم شرابي مي بخشم كه نمي شناسند
وقتي گفتم « دوستت دارم »
مي دانستم بربرها با نيزه هاي زهرآلود و كمان هاي كشيده
تعقيبم مي كنند
عكسم را به ديوار مي چسبانند
اثر انگشتم را در كلانتري ها
وجايزهء بزرگ نصيب كسي ست كه سر بريده ام را بياورد
تا به سر در شهر مثل پرتقال لبناني نصب شود
وقتي اسمت را بر دفتر گلها مي نوشتم
مي دانستم مردم مقابلم هستند
آل عثمان
دراويش و جاهل ها
آنها كه در وراثتشان
از عشق
خالي
بر عليه من
گفتم آخرين پادشاه را بكشم ـ دولت عشق تو را به پا كنم ـ كه تو ملكه اش
مي دانستم فقط گنجشكها بامن اعلام انقلاب مي كنند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت   توسط سکوت  | 

در دامان شب راهی بود به بیداری

شاید خورشید در شب بتابد

شاید دیدگان مردم

نور را تاریکی

و

تاریکی را نور

ببیند

...........

این مردم

زنده را مرده

و عاشق را بیکار و دیوانه

مینامند

اما

من از این مردم متنفر شدم

بوی گن مردار را با خود میبرند

و با تفاخری خاص

سر خود را بالا میگیرند

که ما بهترین و خوش رایحه ترین

عطور دنیا را بر روی البسه خود زده ایم

و کفن های متعفن خود را که از روی تعفن

و خون و گوشت مردار رنگین  شده اند

به حسادت و غرور به رخ همدیگر مکشانند

........

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط سکوت  | 

وقتی ترا دیدم نوری از بهشت را تصور کردم

اما با اولین سلام فهمیدم  که

چراغی

بیش در درون عروسکی خفته نیستی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط سکوت  | 

 در زندگی، هیچ اتفاقی تصادفی نیست

تمام رويدادهاى زندگى بر اساس قوانينى شكل مى گيرند

و حتى

حوادث و تصادفات داراى قوانينى هستند

كه از نظر ما ناشناخته است

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت   توسط سکوت  | 

در این دنیا تک و تنها بودم تا تو درکنارم ظاهر شدی

و ظهور تو تابش خورشید مهرو محبت در زندگانیم بود

و ورود معنایی جدید در زندگی ام

دوست داشتن همه برای همه

و این همان گمشده زندگانیم بود

و تو به من آموختی که

باید بیاموزم که دوست بدارم همه و هیچ را

و تو همه بودی و من هیچ

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت   توسط سکوت  | 

بی  تو من نمی میرم

بلکه همه را می کشم که سبب مردن تو بودند

هر کس که تو را به هرگونه که خواسته یا ناخواسته آزرده باشد

خاک را خواهم کشت که تورا تنواند دربر گیرد

و مرگ را تا انتقام دوری مرا و تو را از او گرفته باشم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت   توسط سکوت  | 

کنار تو بودن و دور از تو نشستن تنها امید من است

به رسدن به تو

تنها راهی است که مرا در پیش تو همچنان بزرگوار میدارد

دورا دور تورا میبینم و در دل حسرت لحظه هایی را میخورم که بی تو میگذرند

لحظه های تنهایی

لحظه های غربت

لحظه های سکوت

لحظه های ............

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت   توسط سکوت  | 

در کنارت نشسته بودم و دریاها با تو فاصله داشتم

میخواستم تا تو را در بر گیرم

دستانت را با دستانم لمس کنم

اما

فاصله .....

فاصله .....

فاصله .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت   توسط سکوت  | 

حقیقت و دروغ

در دوردست صدایی هست

که مرا به خود میخواند

صدایی دلنشین و مترنم گونه

.... گویی که این صدای فرشتگان اشت

که روحم را به سوی ابدیت دعوت میکند

صدا نزدیکتر میشود

قامتی رعنا و نورانی دارد این صدا

خدایا

این چه خلقتی است که اینچنین دلربا است

صورتی که هیچ نقاشیقادر به ترسیم مژه ای از آن نیست

سبحان  الله این کیست که مرا به سوی خود میخواند

( دستم را گرفت )

گرمایی مسرت بخش تمامی بدنم را فرا گرفته است

و این کودک جانم توان استایی ندارد

میروم و هر چه خواهد بشود

راستی تو کیستی ؟

:::::: (( من فرشته ای از فرشتگان خدا هستم . ماموریت دارم تا تورا به نزد مولایم و خالقم ببرم ))

من با تعجب اورا نگریستم

آیا این چهره خشن و ترسناکی که ملقب به ( ازرائیل ) است تویی؟

پس چرا من ترا این گونه زیبا میبینم

::::::(( مردم مرا دوست ندارند زیرا من تنها حد فاصلی هستم

بین حقیقت و دروغ و این مردم به دروغ اسیر

ولی تو اسیر هیچ کس نیستی

بلکه اسیر زیبایی ذات لایموت هستی پس برویم.))

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت   توسط سکوت  | 

تو بگو

و چنین بود درخود خزیدن

تنها با یک نگاه مرا از سفری بی پایان منصرف کردی

تو بگو چه بود

در آن نگاهت که گویی مسیح مرا مصلوب شهری کرد

که از آن من در فرار بودم

تو بگو

چه باید انجام دهم تا توان همراهیت را یابم

زیرا که پاهای من در این راه حتی

به اندازه شبنمی مقاوم نیست

تو بگو

چه باید بپوشم تا گرمای این مسیر بی برگشت مرانسوزاند

تو بگو

کدامین ورد مرا از گزند این وحشیان راه در امان میدارد

تو بگو

کدامین....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت   توسط سکوت  | 

نوای عشقت موسیقی بهشتینی است که من در تمام عمرم در حال رقص یبا ضرب آهنگ آنم

روی تو پرتو نری از منظره زیبای رخ حق

موهایت آسمانی است که همه کهکشانها با تمام ستارگانش در آن میرقصند

و نگاهت تنها خلوتگاه صمیمانه وتنها آرامگاه روح این دل مجنون

بیا و خورشید دستانت را بر سرم بگذار تا با گرمای آناز این دنیای زمستانی عبور کنم

بیا تا با بهار دلت رنگینکمان شادی براین آبشار اشکم خانه کند

بیا ای نرمی کلامت تمامی آبروی حریر

بیا ای لبنت منبع  رنگ شقایقها

بیا ای در سکوتت قوقای کهکشانها

بیاتا مرا از این اسارت خاک به عرش کبریایی برسانی

بیا و با نور نگاهت راهنمای طریق معرفت این دل کور یاش

بیا....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت   توسط سکوت  | 

گذشته های من

گذشته های رنگی و سیاه و سفید

روزهای رنگ به رنگ با غروبهای قشنگ

دوستان و بازیهای کودکانه

حالا چی؟

همه خاطره شدن

همه یه منظره شدن جلو چشم هام

کجاست اون خونه ؟

چی شد اون کوچه؟

آدماش کجاست؟

خدا میدونه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت   توسط سکوت  | 

رنگها چيستند ؟

مگر نگاه آدمي

مثلا رنگ قرمز چرا شادي بخش است و رنگ آبي آرامش بخش

مگر رنگ زرد نميتواند آرامش آفرين باشد و رنگ سياه شادي بخش

چشمهارا بايد شست جوري ديگر بايد ديد

مثلا شما با ديدن رنگ سفيد در موهاي خود نگران گذر عمر ميشويد

ولي چرا اين علامت را به شادي از براي تجربيات بيشتري كه كسب

كردبد نميپذيريد؟

و يا اگر در روز جشن اگر كسيمشكي بپوشد همه اورا با نگاهي محقر 

ميدارند مگر چه گناه كبيره اي از او سر زده؟

                              

پس  بياييم به رنگها همانگونه كه هستند نگاه كنيم و همه را در يك

سطح قراردهيم و از آنها براي ابراز احساسات استفاده نكنيم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت   توسط سکوت  | 

میخوام یه داستان حقیقی بگم

یه پسری هست که یه دختری رو دوست داره

تموم زندگیش ‌‌‌‌ فکرش دنیاش شده این (( بانو )) خانوم

ولی بانو با تموم مهربونیش و با تموم خوبیهاش

جواب این آقا پسر رو انطوری میده : (( تو اونقدر خوبی که هر دختری تورو بشناسه محاله قبول نکنه باهات زندگی کنه ولی من مشکل دارم . مشکل تو نیستی منم ))

پسر بانو رو با تموم مشکلاتش قبول داره با تموم مشکلاتی که بعدش ممکنه پیش بیاد

بانو میگه : (( تو با ادامه دادن تو این راه اشتباه بزرگی میکنی . برو پی زندگیت ))

ولی اون دوست ما این حرف رو قبول نداره و میگه :

(( به قول بانو من دارم اشتباه میکنم ولی اگر راه دوم یعنی دوری از اون رو انخواب کنم هم اشتباه میکنم

حالا در صورتی که من به راه اول اعتقاد دارم ))

=============================================================

حالا به نظر شما این آقا پسر ما باید چه بکنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت   توسط سکوت  | 

گفتن این که من تو را دوست ندارم

دروغ محضی است که نیاز به برهان و دلیل ندارد

..............

شاید باورکردنش سخت باشد

 کسی که شاید

در خیال هم تورا ندیده باشد

عاشق چشمانت شود

که همچون خورشیدی است

که سیاهی کهکشان وجودش را روشن کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت   توسط سکوت  | 

جانم در دست تو مثال بازیچه ای بود

مثل قاصدکی در باد

و تو آن را برسنگی زدی تا بشکند

آن قلبی را که به تو هدیه داده بودم

آن شیشه عمری که بدستت بود

....................

و تو خوشحالیه کودکانه ای داشتی

و من از شادی تو شادان

خنده تو خلاصه تمام خوبیه است

لختی بیشتر بخند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت   توسط سکوت  | 

فالگير..........

نشست با ترسی عميق در نگاه کاوشگرش

و گفت : ((نترس فرزندم که عشق برای تو مقدر شده

وای فرزند هر کس که در راه محبوب کشته شود شهيد است ))

باترس دوباره گفت : (( ای فرزند  من فنجان های بسياری ری ديديم ولی فنجانی به عجيبی فنجان تو نديدم  .

از روی نجوم پيشگوئيها کردو ولی غمی به بزرگی غم تو نديدم.

بر تو مقدر شده که تا ابد در دريای عشقی سير کنی که در آن مردم هيچ هلب ندارند

و زندگانی تو کتابی از اشک وگريه است

بر پيشانيت نوشته شده  که تا ابد اسير ميمانی بين آب و آتش .

درزندگانی تو ای فرزندم زنی هست باچشمانی که ...... (سبحان الله )

لبانش همچون خوشه ای که نقاشی آن را کشيده باشد

وموهايش همچون کولی ديوانهای درکل دنيا سير وسفر ميکند

ولی 

آسمان بارانی وراه بر تو بسته است

معشوقه تو در قصری خوابيده است با سربازانی برای مراقبت از آن

اما!!!!!!!!!!

چه کسی جرعت دارد وارد اتاقش شود 

چه کسی شهامت ميکند خواستگاريش کند

چه کسی قدرت دارد ازديوار باقش بالارود تا نيم نظری اندازد

 هرکس که شجاعت داشته باشد که انگشتانش را لمس کند از عشقش نابود ميشود

ای فرزند سفرهای بسياری ميروی ودرياهای زيادی را پشت سر ميگزاری

و هر چه جلوتر ميروی نهالهای عشقت بزرگتر ميشوند تا بسان درختانی تنومند درآيند

و روزی بازخواهی گشت با پروبالی شکسته

وپس از گزشت عمر ميفهمی که بهدنبال سرابی بيش نبودی که از دود ساخته شده بود

زيرا که معشوقه تو هيچ نام نو نشانی ندارد))

وای که چه سخت است که

کسيرا دوست بداری که نام ونشان نداشته باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت   توسط سکوت  | 

زرد  به رنگ نوری که از خورشید رویت می تابد

سرخ به رنگ لبانت

سیاه به رنگ موهات

بی به رنگ دل آسمونیت

سبز به رنگ عشق تو

من تمام رنگها را دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت   توسط سکوت  | 

نميدانم چرا هر وقت مي خواهم واژه اي را بيابم تا با ذره اي از ارزش تو را برابري كند در لغت نامه گم ميشوم ولي آن واژه را نمي يابم

لقبي براي تو هنوز خداوند در زبان انسان جاري نكرده

چرا كه تو از ذات ملكوتي سرشته شدي و فقط خود اوست كه ميتواند براي تو و معادل تو واژه اي خلق كند

كنيه تو يكي از اسامي اعظم است

اي ..................
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت   توسط سکوت  | 

کاشکی نباشی وقتی می میرم

کاشکی ندونی بی تو می میرم

مرگ قناری دیدین نداره

گلی که خشک شد چیدن نداره

میرم از اینجا وقتی که خوابی

من اهل خشکی  تو اهل آبی

میرم از انجا با پای خسته

با چشمی گریون ، قلبی شکسته

بغزی هنوز مونده تو سینه

دوری چه سخته قسمت همینه 

…………………………………………………….

تنها مانده ام با تکه کاغذی رنگی

تمام وقت را بی تو در برابر این تکه کاغذ مینشینم

 با نگاهی خیره به تماشای آن

تکه کاغذی که بر روی آن تصویر تو نقش بسته

تکه عکسی که تمام آرامش تنهایهام

……………………………………….

میان خواب و بیداری

 بمن گفتی دوستم داری

 بمن گفتی نشو عاشق

 که عشق داره گرفتاری

آری داره گرفتاری

ولی من باورم نشد و گرفتار شدم

به دام کمند ابروانت

به دام چاه مشکین چشمانت

به دام دشت دستانت

به عشق بی کران دل پاکت

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت   توسط سکوت  | 

دوباره من به دنبال نوری می روم که به تو میماند

سایه ای که هیچ وقت

حتی تو روز با آن نور تابنده خورشید دیده میشود

نوری به رنگ زرد

تابنده وسحرآمیز

که روزها و شبها مرا به سحر خود اسیر درآورده است

نوری که از چشمانت می تابد

من عاشق آن نورم

من عاشق چشمانتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت   توسط سکوت  | 

کاشکی نباشی وقتی می میرم

کاشکی ندونی بی تو می میرم

مرگ قناری دیدین نداره

گلی که خشک شد چیدن نداره

میرم از اینجا وقتی که خوابی

من اهل خشکی  تو اهل آبی

میرم از انجا با پای خسته

با چشمی گریون ، قلبی شکسته

بغزی هنوز مونده تو سینه

دوری چه سخته قسمت همینه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت   توسط سکوت  | 

در بياباني ميآمدم

آفتاب داشت تو سرم ميزد

من رو آهن داغ پشت وانت نشسته بودم

 از خودم پرسيدم : چرا اين همه خود تو زجر مي دي

چرا اين همه خود تو اذيت ميكني

واسه چي و واسه كي؟

 

اما

سوال من چند سال بعد جواب داده شد

واسه خودم

واسه ساختن شخصيتم

واسه ساختن اعتماد به نفس قوي

واسه سربلندي

واسه .........

 

همه اينها رو يه نفر به من فهماند

يك نفر كه مدت زيادي نيست كه ميشناسم اش

ولي

تو همين مدت كم هم واسه من مثل هزار قرن ميمون

چون

ازش خيلي چيزها ياد گرفتم

 

ياد گرفتم كه واسه هركسي ارزش قائل بشم

ياد گرفتم كه دوست داشته باشم همه و همه چيزهايي رو كه خدا خلق كرده

ياد گرفتم كه ببينم ، بشنوم ، لمسكنم بعد قضاوت انساني كنم

ياد گرفتم كه دوست داشتن بهتر از دشمن تراشيدن

ياد گرفتم كه حتي اگر مي خواي كسي رو از خودت دور كني با مهر و محبت دورش كني نه با آزار و اذيت

ياد گرفتم ........

ياد گرفتم ..................

ياد گرفتم.................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت   توسط سکوت  | 

نميدانم چرا هر وقت مي خواهم واژه اي را بيابم تا با ذره اي از ارزش تو را برابري كند در لغت نامه گم ميشوم ولي آن واژه را نمي يابم

لقبي براي تو هنوز خداوند در زبان انسان جاري نكرده

چرا كه تو از ذات ملكوتي سرشته شدي و فقط خود اوست كه ميتواند براي تو و معادل تو واژه اي خلق كند

كنيه تو يكي از اسامي اعظم است

اي .................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت   توسط سکوت  | 

يك روز از مدرسه بازميگشتم . همسايه مان با موتورسيكلت براي بردن من به جلو مدرسه آمده بود . او معمولاً بعد از خريد براي مغازه اش  وقتي از بازار برميگشت مرا همراه خود تا منزل مان ميرساند . اما آن روز بر خلاف روزهاي قبل سيد دست خالي جلو در مدرسه منتظر من بود . من كمي شك كردم . به منزل نزديك ميشديم كه صداي قرات قرآن به گوشم رسيد .

پرسيدم ؟ چه شده است ؟

سيد با خنده گفت هيچ .

 من جلو در منزل پياده شدم . وقتي وارد خانه شدم ديدم كه تمام قوم و خويش از دور و نزديك با لباس سياه در منزل ما جمع شدند . سوالاتي در ذهنم بود كه از هر كس مي پرسيدم به گونه اي طفره مي رفت تا مبادا من متوجه موضوع شوم . صبح فرداي آن روز وقتي ميخواستم به مدرسه بروم .

 از خواهرم پرسيدم مگر نمي خواهيد برويد بيمارستان . مگر امروز مامان رو عمل نمي كنند ؟ پس چرا لباس عوض نمي كنيد ؟

خواهرم به بغضي در گلو گفت : مامان ديگر عمل نمي خواهد چون كاملاً خوب شده .

من با  خوشحالي پريدم هوا گفتم پس زود باشيد بريد بياريدش خونه.

خواهرم مرا محم در آغوش كشيد و گفت : اون خوب شده ولي پيش ما نمي ياد چون رفت پيش خدا .

هياهو در من سوخت تازه فهميدم كه آن همه مردم ، آمدن سيد دنبالم  و  ....... براي چه بوده .

عصر آن روز بر مزارش رفتيم وقتي داشتيم باز ميگشتيم به او گفتم  .....................
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت   توسط سکوت  | 

شاید روزی برسه و از خودت بپرسی

چرا؟

چرا من عاشق شدم؟

چرا گرفتار ببلایی ابدی شدم؟

چرا؟

ولی باید بپرسی چگونه باید به وصال برسم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت   توسط سکوت  | 

 

عشق یعنی روح پاکی که خدا به تو داده

یعنی رفتن تا نهایت خوشبختی

یعنی دیدن زیبایی ها

یعنی رفت زیر باران ولی خیس نشدن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت   توسط سکوت  | 

وقت رفتی اشکم رو ندیدی

وقتی رفتی هق هق گریه ام نشنیدی

وقتی رفتی .....

اما من هنوز منتظرم

من هنوز منتظر دیدین رویتو هستم

که از در وارد میشه

با لبخندی بر لب

......

پس کی میایی

پس کی بر میگردی

تا سدی بزنی بر رود اشکهام

بیا بیا بیا

بیا بیا

بیا

...........

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت   توسط سکوت  | 

¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤
¤¤

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت   توسط سکوت  |